۲۵ بهمن، ۱۳۸۷

اونقدر که دیگه..

...میترسم
فکر میکردم فهمیدم که زمین برای من چند قدمه
فمیده بودم
باورکن
اماانگار زمین رشد کرده
شایدم من کوچولو شدم
اره بچه شدم
و زمین هی بزرگو بزرگتر شد
دوباره باید بزرگشم
دستامو بگیر
انگار میترسم
بغلم کن
محکم
...انقدر که دیگه
که دیگه...
نمیدونم
تو بغلم کن که دیگشو میفهمیم باهم
این بار در بیداری کابوس میبینم
خوابم نمیبره

۲ نظر:

ناشناس گفت...

تو بغلم کن که دیگشو میفهمیم باهم

ناشناس گفت...

زندگی بسان رودخانه وحشی در جریان است .... تو بگو ؟؟
تو بگو کی به دریا می رسیم !!!